رواق

جستارهایی در باب اقتصاد، فلسفه و سیاست

رواق

جستارهایی در باب اقتصاد، فلسفه و سیاست

وبلاگ شخصی یک اقتصاد خوان

[اوایل صفحۀ 114] حکایت: و یکی از آثار کفایت و کاردانی او* آن بود که چون سلطان ملکشاه با حشمی گران و لشکری بی کران عزم غزو روم کرد، چهارصدهزار سوار به سرحد ملک قیصر روم آورد. قیصر با استعدادی تمام و حشمی با نام که انامل محاسبان زیرک از عقد سر جملهٔ آن عاجزاند، او را تلقّی کرد و دفع او مهیا شد.

و چون لشکرها به هم رسیدند، روزی سلطان با سواری چند به شکار رفته و عادت سلطان آن بودی که چون به عزم شکار نهضت فرمودی هیچ یک از علامات و نشان پادشاهی با خود نبردی. اتفاقاً فرقتی از لشکر روم کمین کرده بودند و طلیعت برگماشته. در این حال سلطان مغافصه آنجا رسید. ایشان کمین بگشادند و از اطراف چون دایره سر بهم باز زدند و سلطان را نقطه مثال در میان گرفتند و بیافت زدن شکم کمند محیط گردن سلطان و یاران او شد و مانند ضرب طویل مقبوض شدند. سلطان یاران را گفت تا او را در عداد افراد اجناد در اورند و به هیچ نوع تعظیم نکنند، ع : «سران گردن از عجز اینجا نهند».

پس اورا پیش قیصر آوردند، پرسید که سرخیل، شما کیست؟ گفتند مارا هرگز هوس و خیال سرخیلی در دماغ نبوده است، ماجمعی اور تاقیم، با [انتهای صفحه 114 و آغاز صفحه 115] خرید و فروخت جفت، و از درید و دوخت طاقیم، از لشکر سلطان بیرون آمدیم به عزم شکار و تماشا، و «من فعل ماشاء لقی ماشاء» در حق ما محقّق شد و در دست این جماعت گرفتار شدیم. قیصر بعد از بأس و بؤس ایشانرا محبوس کرد.

و در آن میان کرّ و فرّ، یکی از کنار روی بگریز نهاده بود و جان را بر پشت مرکب در شب به لشکرگاه برد و ماجرای غضّت بی نظام و صورت قظّیت با نظام الملک شرح داد. وزیر او را گفت نشاید که درین قضیّت صاحب راز تو جز خزانهٔ سینهٔ تو باشد، و به ایمان غلاظ تأکید فرمود که اگر این حکایت از دیگری مسموع افتد، در لحظتی خانهٔ تن ترا از رخت تعلق جان پردازم و سور نسور و غذای جوارح از اعضا و جوارح تو سازم.

و او همه شب سر اندیشه بر سر زانوی حیرت نهاد و انگشت تحیّر به دندان تفکّر گرفت که درین باب چه چاره سگالد و کعبتین خصم را چگونه مالد، و مرمّت این کار مختل ومعالجت مزاج معتلّ را بر چه نوع بنیاد نهد؟ و پیش از آنکه دبیر پیر فلک منشور تباشیر صباح را مانند نامهٔ ابرار ابراز کند و ترک یکسوارهٔ چرخ نیل گردن سواد لشکر زنگ را از دروازهٔ افق بیرون جهاند، نظام الملک با سواری چند بر سبیل رسالت به حضرت ملک روم پیوست. قیصر را از آمدن نظام الملک بر سبیل رسالت اعلام دادند، او را تبجیل و تعظیم نموده به جایگاه نیکو فرو آورد و انواع تلطّف و دلجویی به تقدیم رسانید. آنگاه گفت با وجود کفایت و کیاست و کاردانی تو عجب داشتم که نصیحت از ملکشاه دریغ داشتی تا با چندین زحمت تجشّم نمودی و این مقاسات معانات کرد و خود را چندین اخراجات انداخت و پایان این خطب را نشناخت. اما او جوان و کودک است، همانا به رأی خود مستبد باشد و تصح ناصح بسمع [انتهای صفحۀ 115 و آغاز صفحۀ 116] رضا گوش ندارد ؛ و از سر جهل و غمارت بر حرکات وخیم عاقبت، بی شریطت تقدیم رویّت، قدم نهد. لیکن علی کلّ حال منع و زجر او بر ذمّت کفایت و وفور عقل تو واجب است و عاقبت اندیشی و مصلحت جویی بر کفائت حضرت و امنا و نصحا لازم.

چون این فصل را تمام بر خواند، نظام الملک آن را پاسخ خوب گفته و فرمود که در همه حال مداهنت و مهاندت بهتر از مخاشنت و مشاحنت است و وفاق و اشفاق علی کلّ التقادیر بر طعان و ضرب ترجیح دارد ، اما انصلاح این قضیّت موقوف قبول شرطی چند است که از طرفین آن شروط رعایت کرده شود و به عهود و مواثیق مؤکد گردد، تا مختتم به خیر انجامد، و دماء [و] اموال خلق مصون و محروس ماند.

و هم در آن مجلس کار محاربت و مخاصمت به مسالمت و مصافحت رسید و خطّی نوشت مشتمل بر معنی آنکه فیمابعد ملکشاه باقیصر طریق موافقت و مصادقت مسلوک دارد، و پیرامون مخالفت نگردد.

و چون کار به قرار باز آمد و از طرفین بساط تفقد و دلجویی گسترده شد، گفتند از لشکر شما جوقی قریب دویست سوار گم شده است یا نه؟ نظام الملک گفت ازین قضیّت وقوفی ندارم، چه لشکر ما بسیارند. گفتند ما قریب دویست سوار گرفته ایم و محبوس داشته. وزیر گفت گرفتن ایشان مبنی بر محاربت بود، و اکنون که عداوت به صداقت مبدّل شد ایشان را رها باید کرد. پس ملکشاه را با یاران پیش وزیر آوردند. چون چشم نظام الملک بر ایشان افتاد سخن های سخت و درشت گفت و به زبان برنجانید، گفت در چنین روزگار شکار محل انکارست و جمع اورتاقانرا خود غیر ازین کارست.

آنگاه بر خواست و ایشان را با خود همراه کرد و روی به راه آوردند. چون [انتهای صفحۀ 116 و ابتدای صفحۀ 117] سیل در انحدار و شرر آتش در انصعاد، از سرحدّ لشکر روم بیرون شدند. پس نظام الملک پیاده شد و رکاب ملکشاه را بوسه داد. رسولی که از آن قیصر با ایشان بود چون آن حال مشاهده کرد دانست که حرون مردم روم، رام ران و صید دام ایشان شده بود، و از سر عزب طبع و ساده دلی از دست داده.

«ندم ندامة الفرزدق حین ابان النّوار، و الکسعی لمّا استبان النّهار » و بعد از فوت ندامت و تأسف چه فایده دهد.

پس سلطان به لشکرگاه رفت، و هم در روز لشکر برنشاند و روی به مصاف نهاد. و چون قیصر اعتماد بر خدیعت صلح داشت استعداد جنگ نکرده بود، ناکام پیش آمد. و از طرفین لشکرها: «کانّهم بنیان مرصوص» صف ها آراستند، و رجل آجال و برید سیل ارواح رجال ، یعنی سیارات برج قوس به انقضاض و هبوط متواتر شد، و سورت «حمی الوطیس» حرب برناچخ تنور اثیر ترجیح یافت، و در صحرای هیجاء از غوغای وغا غباری در فضای هوا کله ای بست، که روی خورشید از آن چون پشت آیینه تیره گشت.

و بنت حوافرها قیاماً ساطعاً          لولا انهزام عداک لم ینهدم

باض العظام به رخم مصعدا          حتی تر عرع فیه فرخ السقم

لشکر سلطان حد اعوان الصدق و انصار حق، در تبدید شمل فجره و تفریق جمع کفره بجای آوردند و جمله حمله بردند، و قلب لشکر روم را چون قلب عاشق و زلف محبوب زیر و زبر کردند، و «کالصقورخلف العصفور» روی در پشت ایشان نهادند و بر عقب هزیمتیان تاختند.

شعر:

مشوا الیها باسیاف کما انکدرت          شهاب الثّواقب فی اثر الشّیاطین

چندانکه قیصر را دستگیر کردند و نزدیک ملکشاه آوردند. حجّاب او را [انتهای صفحۀ 117 و ابتدای صفحۀ 118] به خدمت و تحیّت تکلیف می نمودند، قیصر البته سر فرو نیاورد و او را خدمت نکرد و گفت اگر او پادشاه است من نیز پادشاهم، درسلطنت مساوات ثابت است، و ترجیح کبر سنّ مراست، از چه روی پیش او روی برخاک نهم!

چون از خدمت امتناع نمود، گفتند کلمه ای بگو! قیصر گفت چه گویم؟ اگر پادشاهی که همیشه با وی ببخش و اگر قصابی بکش، و اگر بازرگانی بفروش! ملکشاه را دواعی کرم و متقاضی سماحت محرّص شد، گفت من پادشاهم و به بقای جان بر تو منت نهادم، و او را به انواع نوازش اکرام فرمود و خلع گرانمایه داد و در پهلوی خود بنشاند.

چون قیصر آن صولت و قهر و صفح و لطف از و مشاهدات کرد، مالی عظیم قرارداد که هر سال از روم به عراق و خراسان آورند.

و چون دید که تمامت امور به مشورت و رأی نظام الملک تمشیت می یابد، او را گفت التماس است که به خدمتی فرمان رود! تا موجب استظهار باشد، و به جان و دل تلقّی کرده آید. نظام الملک گفت متوقّع من از تو چیزی بس که آسان است، اگر مبذول افتد غایت لطف باشد و آن را منٹ بسیار دارم. گفت ، شعر:

بر تیغ چو زنگ و بر سر خویش چو موی          بنشینم و برخیزم اگر فرمایی

وزیر فرمود که پیوسته آرزو دارم که مرا [در] قسطنطنیه ملکی باشد، قدری زمین انعام فرمای که آنجا عمارتی توان کرد. قیصر گفت چه مقدار باید؟ گفت به قدر پوست گاوی. قیصر از حقارت آن ملتمس تعجب نمود و مبذول داشت.

پس نظام الملک فرمود تا پوست گاوی بمالیدند و از آن دوال های باریک کشیدند، و بدان مقدار و عرض از زمین قسطنطنیه فرو گرفت، و آنجا رباط و [انتهای صفحۀ 118 و ابتدای صفحۀ 119] مدرسه و مسجد ساخت در غایت تنوّق و نهایت تکلّف، و مالی وافر در آن صرف کرد. و اکنون آن عمارت از متنزّهات عالم است. و عروس آن فتح، به یمن آن وزیر صاحب تدابیر و پیر بی نظیر، از ورای پردهٔ غیب چهره نمود؛ و ماه آن شاه بعد از انخساف ، به عقدت ذنب تھوّر ازمطلع خلاص و اقبال طالع شد ، و قیصر روم  را رام کرد و به منتهاى روم برسید.


*. ذکر خواجه نظام الملک در کتاب تحفه: دیگر خواجه نظام الملک[ابو] علی حسن طوسی است که آفتاب از پرتو نور ذکا[ی او] استقراض اضواء کردی، آراستۀ فضل موفور و ادب مشهور بود، قدر[ی] رفیع و عزّی منیع داشت، موصوف به رأی رزین و حزم متین. صاحب کفایتی که اگر خواستی صحت و مرض را با هم جمع کردی و میان جوهر و عرض تفرقه افکندی. به حسن کفایت اقطار جهان را از مشرق تا مغرب مسخّر تیغ سلطان ملکشاه و قلم خود گردانید و سرهنگان را به انعام و احسان مخصوص کرد. و از آثار خیر او یکی نظامیۀ بغداد است؛ مدرسه ای به غایت مبارک، و بزرگان بسیار از علمای اسلام مثل حجه الاسلام غزالی طوسی و امام ابواسحاق شیرازی آنجا مدرس بوده اند.[اتمام صفحه 109 کتاب]

منبع: قزوینی، میرزا شرف الدین (1341)، تحفه؛ در اخلاق و سیاست: از متون فارسی قرن هشتم، از مجموعۀ متون فارسی: شماره 11، به تصحیح محمد تقی دانش پژوه، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۱۶

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">